| دوشنبه 30 فروردین 1400 | 01:08
بیا تو رمان
دانلود رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان جدید
اشتراک طلایی
ا
رمان متجاوز دوست داشتنی من pdf
خلاصه کتاب
قسمتی از رمان متجاوز دوست داشتنی من  : جیغی زدم و عقب پریدم. دستمو رو قلبم ک با شدت زیاد به قفسه سینم ضربه می زد گذاشتم. - لعنت بهت ... ترسوندیم. اخمی کرد و دستمو گرفت و من و سمت خودش کشید. پرت شدم تو بغلش و دستاشو محکم دورم گرفت: - به اون مردک داشتی فکر می کردی! نمی خوام دیگه بهش فک کنی، می فهمی؟! سرمو با ترس تکون دادم و گفتم: - بهش فکر نمی کردم. فشار محکمی به بازوهام داد. اشک تو چشام جمع شد و با صدای لزرون گفتم:  
رمان ارباب خشن و هات من کامل
خلاصه کتاب
*آینده* / ساحل :» هنوز به خاطر مرگ ارباب بزرگ لباس سیاه به تن داشتم اما نمیدونم آقا یاشار، پسر ارباب کیانی بزرگ که قراره ارباب جدید بشه از این موضوع راضی هست یا نه . چون بعد از اومدنش همه لباس مشکی رو از تنشون در آورده بودن، آهی کشیدم و سینی رو با یه دست نگه داشتم . بعد از نفس عمیقی چند تقِ به در اتاقِ ارباب جدید زدم، بعد از دقایقی با صد ای سرد و خش داری گفت : + بیا تو . آروم در و باز کردم که دیدم با بالا تنهی برهنه روی تخت دراز کشیده و چشمهاش رو بسته، با خجالت نگاهم رو از هیکل عضلهایش دزدیم و با صدای آرومی گفتم:
  • 27 روز پيش
  • bia2roman
  • 2,558 views
  • 15000 تومان
  • 2 نظر
رمان خدمتکار هات من کامل
خلاصه کتاب
نمیدونم چطور کولم رو برداشتم ، حتی یادم نمیاد که چطور از روی بالکن پریدم .. فقط دویدم.. بدون توجه به درد ، به سرما ، ‌فقط دویدم.. اونقدر دویدم که حتی یادم نمیاد به کجا رسیدم... فقط یه گوشه پنهان شدم و حقیرانه از کوله ی قدیمی و پاره پورم لباسی بیرون اوردم و پوشیدم.. -گریه نکن آیناز ،گریه نکن دختر ،،تو بدتر از ایناشم از سر گذروندی.. گریه نکن دختر جون..
دانلود رمان نوازش بی پروا از فاطمه لطفی
خلاصه کتاب
سرنوشت دخترک موفرفری ، به دست امواج دریای سرنوشت، دچار تغییری بزرگ شد! آرزوهای نوجوانی که تبدیل به واقعیت شدند ! مرد جوانی که کودک چشم آبی بیمار را تحت حضانت داشت! این همه شباهت از کجا آمده بود که کورک چشم آبی ، دخترک را مادر خود می پنداشت؟! پس او مجبور شد...
دانلود رمان بهشت کلوچه ای من pdf
خلاصه کتاب
جون! جون عزیزم! میبینم کھ امروز بدجوری مثل من مشتاق و پرنیازی! سرمو تو گردنش بردم و گردنشو م*ک عمیقی زدم. دستمم روی شلوارش گذاشتم و تونستم مردونگی سیخ شدش رو حس کنم. این مرد مغرور و سرد برای من ش*ق کرده بود. بعید می دونستم برای نامزدش اینطوری بی تاب می شد. اون برا ی خواھرزاده ی نامزدش بی تاب بود. -پیاده شو! زودتر باید بریم پایین! بھ حرفش گوش دادم و پیاده شدم. می تونستم بوی ھ*س و ش*ھوت رو حس کنم.  
ورود کاربران

امکانات سایت
درباره سایت
بیا تو رمان
سایت بیا تو رمان از تاریخ 21 آبان 98 شروع به کار کرده است.هر روز منتظر رمان های جدید باشید.
آخرین نظرات
  • bia2roman : خواهش میکنم دوست عزیز...
  • bia2roman : لینکش داخل پست هست...
  • فاطمه : سلام مجدد ممنونم از لطفتون رمان رو دریافت کردم متشکرم😘😘...
  • Neda : میشه لینک کانال بدین که در تلگرام بخونیم...
  • bia2roman : سلام ارسال شد خدمتتون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بیا تو رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.